تبليغاتX
قلندر
من گم شدم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حجت در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 2:25 |
 

سعید گفت:دیوانگی است.
گفتم:می دانم.
گفت:تنها می مانی.
گفتم:معید هست.
گفت:غذا نمی دهند.
گفتم:بی غذا نمی مانیم.
گفت:ده روز است.هیچ نگفتم و آن شب تا صبح سعید همینطور گفت و من هیچ نگفتم.
هنوز آفتاب درست و حسابی بیرون نزده سعید بار و بندیلش را جمع کرده بود
در حالی که تا آن آخری ها هم هنوز می خواست مرا از ماندن منصرف کند.
البته بیچاره حق هم داشت اینجا وسط بیابان است یعنی راستش را بخواهید
 بیابان هم نیست اصلآ اینجا هیچ چیز نیست و به قول معید همه ی زیباییش
 هم به آن است که هیچ چیز نیست اما ما ماندیم و قول دادیم که فقط زنده بمانیم.
آن موقع خیال نمی کردیم بتوانیم این قدر زندگی کنیم.آن موقع فکرش را هم نمی کردیم که
 این ده روز می تواند این قدر زود بگذرداما ده روز گذشت ده روزی که در آن من و معید
در میانه ی هیچ چیز نشستیم و به هر چیزی که تا امروز دیده بودیم و شنیده بودیم
فکر کردیم و از هر چیزی که می دانستیم حرف زدیم:از سیاست...از واقعیت...از حقیقت...از عشق...از مرگ...از خداوند...از سکوت...این آخری ها حتی کارمان به فقه هم کشید.حتی ((سالو)) هم دیدیم.اما آنچه مهم است اتفاق غریبی بود که در این مدت رخ داد.نمی دانم که آن اتفاق مهم در کجای این ده روز افتاد ولی خوب می دانم که در زندگی آدم ها لحظه هایی هستند که که با بقیه ی لحظه ها فرق می کنند.نمی دانم آن لحظه ها نظر کرده اند یا آن اتفاقات بی جهت با آن ها تصادف می کنند.اما تجربه ی همین لحظه هاست که انسان بودن فرد را به یادش می آورد مثل لحظه ی سروده شدن یک شعر.یا لحظه ی روییدن یک عشق.یا لحظه ی
عجیب دیوانه شدن یک عاقل.یا لحظه ی هراس انگیز مرگ...
از این مثال ها زیاد است و در زمانی که نمی دانم کی بود در جایی که شبیه هیچ چیز نبود اتفاقی از این جنس برایمان افتاد.من این لحظه را نتیجه ی زندگی در تمام این ده روز می دانم و با اینکه این ده روز دیگر تمام شده است دل به این اشاره خوش کرده ام که پایان این ده روز آغاز فصلی جدید است......

از فردا ترم جدید شروع می شود.اهل درس اینجا را شلوغ می کنند.فردا سعید هم می آید.شاید این دیوانگی را برای او شرح دهم.شاید دهه ی مبارک جنون را به او نیز تبریک گویم.شاید هم اصلآً هیچ نگویم.

 

                                                                                                           قلندر

 

 

 

+ نوشته شده توسط حجت در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 14:47 |
سلام

امروزآمدم.کافینت.

برای

انتخاب

واحد

کیبوردش

خراب

است

نمیتوانم

زیادبنویسم

فقط

ازدوستانی

که.هنوزسرمیزنندممنونم

 

 

+ نوشته شده توسط حجت در پنجشنبه 15 شهریور1386 و ساعت 11:19 |
سلام

مدتی بود پستی نداشتم.یادم رفته است برای چه می نویسم.این بار هم آمده ام که رمز عبورم رافراموش نکنم .شاید قبلا ها هم برای همین می آمدم.

چه دلیل کوچکی برای نوشتن داشتم .

                                                                              یکی کمکم کند...

 

 

+ نوشته شده توسط حجت در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 18:20 |
 

سلام ...این تاخیر ناخواسته رو به بزرگواری خودتون ببخشید.

سعی می کنم پست بعدی را زودتر بذارم

این شعر تقدیم به همه ی گمگشتان دیار غربت...!

  دلم آواز میخواهد

دلم بی یاروبی همراه٬انیس روح وجانم کو!؟

دلم گمگشته ای در راه٬رفیق راهدانم کو!؟

 

دلم آواز می خواهد٬صدای ساز می خواهد

غزل با ناز می خواهد٬نگارین مهربانم کو!؟

 

مرا سیلی دگر باید٬مرا نامی دگر شاید

دگر نوحی نمی آید٬من اندر نهانم کو!؟

 

شب است وتاری دنیا٬صدای مبهم عقبی

نه صورت ماندونه معنا٬مه آن آسمانم کو!؟

 

دلم تنها و وامانده٬دلم در خانه جامانده

منم مهمان ناخوانده ٬یگانه میزبانم کو!؟

 

چو حجت اشکها ریزم٬به شهر سرد تبریزم

همه عالم به هم ریزم٬گل مازندرانم کو!؟

                                                                             قلندر

 

+ نوشته شده توسط حجت در پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت 12:12 |

 

اي ماه آسماني, از روي تو شراري

 

وي وصل تو شهان را پايان بي قراري

 

 

تنگ آمدم زدست اين ابر آه و ناله

 

بگذار تا بگريم چون ابر نو بهاري

 

 

قلبم شكستي اما جانم تو را بمانده

 

يا جان رسد به جانان يا خون بكن تو جاري

 

 

ميخانه ها ببستند و اسباب مي شكستند

 

ساقي به داد مارس زان جام اضطراري

 

 

اي نور ديده ي من بر گرد سوي كنعان

 

يعقوب هات مردند در چشم انتظاری

 

 

حجت تمام اما آن قرص شد هلالي

 

فردا چو عيد آيد آخر شود نزاري

                                                                         قلندر

 

+ نوشته شده توسط حجت در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 21:55 |